على اكبر سعيدى سيرجانى

مقدمه 16

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )

شايد شرح بيداد مأموران حكومت فشار خونتان را بالا برد و حيرت كنيد كه چگونه در ديار اسلام و در حكومت شاه قدرتمندى چون ناصر الدين شاه فلان عضو حقير ديوانخانه خود به تنهايى مسند مدعى و قاضى و دادستان و مأمور اجرا و جلاد حكومت را متكفل مىشود ، و حاجى زارع آبرومندى را بجرم اينكه ضامن بدهكارى شده است و شخص مديون در موعد معين بدهى خود را نپرداخته است ، دستگير مىنمايد و به دولت‌سراى خود مىبرد و در محبس اختصاصى خانهء خويش زندانى مىكند و شخصا در مقام مدعى اقامهء دعوا مىنمايد و در لباس دادستان به توپ و تشر متوسل مىشود و سرانجام بر مسند قضاوت مىنشيند و رأى صادر مىكند كه " درست است چيزى به كسى بدهكار نيست ، اما بايد خدمتانه و تعارف مرا بپردازد " . و با صدور اين حكم در قالب اصلى خويش درمىآيد ، يعنى فراش غلاظ و شداد حكومت . و در مقابل انكار حاجى كه بدهكار نبوده است تا خدمتانه و تعارفى تقديم كند ، طنابى به بيضهء پيرمرد مىبندد و آنقدر مىكشد تا حاجى بينوا جان به جان آفرين تسليم كند و از چنگ مأمورى بدين سخت‌گيرى و سخت‌كشى رها گردد . و همهء اين مسائل در مسير عادى خود جريان مىيابد ، بىآنكه فرياد اعتراضى برخيزد كه اين چه عدالت است و چه حكومتى . شايد با خواندن مطالبى از اين قبيل كه ده نفر و بيست نفر را به اتهامى دستگير مىكنند و به شلاق شكنجه‌گران مىسپارند و سرانجام هم پس از پانصد ضربه و هزار ضربه چوب موفق به شنيدن اعترافى نمىشوند ، زيرا اين بىخبران از حقوق و حيثيت انسانى خويش ، جز جهل و تحمل ستم گناهى ندارند ، و چند روز بعد هم مجرمين اصلى دستگير مىشوند ، و از شنيدن گزارش حال آدميزادگانى كه زير چوب خان ايل يا ضابط ماليات يا حاكم ولايت يا شكنجه‌گران ديگر جان داده‌اند ، آه سرد يأس‌آميزى از دل پر درد برآوريد كه در اين سرزمين نفرين شده حقوق بشر هرگز ارزشى نداشته است و حيثيت انسانها هرگز رعايت نمىشده است . شايد اخبار مربوط به كلاشيهاى مأموران حكومت و فراشان داروغه غرق حيرتتان كند « 1 » كه چگونه هشت نفر از محبس ديوان با زنجيرى كه به دست و پا داشتند فرار كردند و در شاه‌چراغ بست نشستند كه " از دست زنجيربان فرار كرده‌ايم ، چونكه انواع اذيتها را به ما مىكند به جهت اينكه از ماها اخاذى كند " ، و بر حيرتتان بيفزايد كه جناب زنجيربان هم بعد از فرار زنجيريان به همان شاه چراغ پناه برده ، لابد بدين شكايت كه چرا طعمه‌ها از چنگم فرار كرده‌اند . و خبر بعدى كه زنجيربان مبالغ كلى پول دارد و از آن جمله سه هزار و هفتصد تومان نزد صراف محل ، ذهن شما را به حساب سادهء سرانگشتى بكشاند كه زنجيربان

--> ( 1 ) - به فهرست تفصيلى رجوع فرمائيد